ماهی
تور اگه بندزن سرش
میشه عروس ماهی ها
شاه ماهی میشه همسرش
ماهیه باورش نبود
تور اگه بندازن سرش
نگاه گرم ماهیگیر
میشه نگاه آخرش
امام رضا
سحرای حرم تو سحرای حرم تو
هیچ جای عالم نداره
پیش گمبد طلایی
حتی کعبه کم میاره
دلم از تو جون گرفته
از تو آب و دون گرفته
منو بی تو زنده موندن
خدا اون روزو نیاره
خدا اون روزو نیاره
میزنم پر پر پر سوی تو
میزنم پر پر پر سوی تو
جشن دل دل دل آهوی تو
میزنم پر پر پر سوی تو
میزنم پر پر پر سوی تو
جشن دل دل دل آهوی تو
یا رضا ای گل زهرا
یا رضا ای گل فاطمه
بیتو آشیون ندارم
بیتو آشیون ندارم
تویی همزبون و یارم
پیش پای زائر تو
سرمو هدیه میارم
تو که شاه مهربونی
با گدا ها همزبونی
میزنم می می از جام تم
بسته ام دل دل در دام تو
یا رضا ای گل فاطمه
یا رضا ای گل زهرا
جشن میلاد ثامن الائمه حضرت امام رضا ( ع ) مبارک
فریدون مشیری
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد،
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت ،
ولی بسیار مشتاقم ،
که از خاک گلویم سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد ،
بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او
یکریز وپی در پی
دم خویش را برگلویم سخت بفشارد
وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،
بدین سان بشکند درمن،
سکوت مرگبارم را . . . .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بی تو مهتاب شبی،باز از آن کوچه گذشتم
بی تو مهتاب شبی،باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم،خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم،گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید!
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم،
تو،همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه،محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشهء ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید،تو به من گفتی:
ازین عشق حذر کن
لحظه ای چند برین آب نظر کن
آب،آیینه عمر گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی،چندی ازین شهر سفر کن
با تو گفتم:حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر،لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی،من نرمیدم،نه گسستم…
باز گفتم که:تو صیادی و من آهوی دشتم
تا بدام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم،نتوانم !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت…
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که:دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم،نرمیدم.
رفت در ظلمت غم،آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم…
بی تو،اما به چه حالی از آن کوچه گذشتم
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
آسمان خویشاوند من است
درزمانی که دلم پر درد است
او همانند من است
عقده هایم گرهی در دل اوست
ابر وبادش بهم میپیچند
گوئیا درد من دردل اوست
اشک او مرهمی بر درد من است
یکنفر در دل من میگوید
آسمان خویشاوند من است
آه ... شاید ...
وقتی ازمهر دلم پرگردد
یا که امید به فردای سپید
یا که پرواز به آن سوی افق
هدیه اش چیست به من
برف سپید...برف سپید...
این شعرمال خودمه فقط خیلی قدیم
شعری از کاظم کاظمی
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت * پياده آمدهبودم، پياده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شكسته خواهدشد * و سفرهای كه تهی بود، بسته خواهدشد
و در حوالي شبهای عيد، همسايه! * صداي گريه نخواهی شنيد، همسايه!
همان غريبه كه قلك نداشت، خواهدرفت* و كودكی كه عروسك نداشت، خواهدرفت
منم تمام افق را به رنج گرديده* منم كه هر كه مرا ديده، در گذر ديده
منم كه ناني اگر داشتم، از آجر بود * و سفرهام ،كه نبود، از گرسنگی پر بود
به هرچه آينه، تصويری از شكست من است * به سنگسنگ بناها، نشان دست من است
اگر به لطف و اگر قهر، میشناسندم* تمام مردم اين شهر، میشناسندم
من ايستادم، اگر پشت آسمان خم شد * نماز خواندم، اگر دهر ابنملجم شد
طلسم غربتم امشب شكسته خواهدشد * و سفرهام كه تهی بود، بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهمرفت * پياده آمدهبودم، پياده خواهمرفت
چگونه بازنگردم، كه سنگرم آنجاست * چگونه؟ آه، مزار برادرم آنجاست
چگونه باز نگردم كه مسجد و محراب * و تيغ، منتظر بوسه بر سرم آنجاست
اقامه بود و اذان بود آنچه اينجا بود * قيامبستن و الله اكبرم آنجاست
شكستهبالیام اينجا شكست طاقت نيست * كرانهای كه در آن خوب ميپرم، آنجاست
مگير خرده كه يك پا و يك عصا دارم* مگير خرده، كه آن پای ديگرم آنجاست
شكسته میگذرم امشب از كنار شما * و شرمسارم از الطاف بیشمار شما
من از سكوت شب سردتان خبر دارم* شهيد دادهام، از دردتان خبر دارم
تو هم بهسان من از يك ستاره سر ديدی* پدر نديدی و خاكستر پدر ديدی
تويی كه كوچه غربت سپردهای با من * و نعش سوخته بر شانه بردهای با من
تو زخم ديدی اگر تازيانه من خوردم * تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم
اگرچه مزرع ما دانههای جو هم داشت * و چند بته مستوجب درو هم داشت
اگرچه تلخ شد آرامش هميشهتان* اگرچه كودك من سنگ زد به شيشهتان
اگرچه متهم جرم مستند بودم* اگرچه لايق سنگينی لحد بودم
دم سفر مپسنديد نااميد مرا * ولو دروغ!، عزيزان! بحل كنيد مرا
تمام آنچه ندارم، نهاده خواهمرفت* پياده آمدهبودم، پياده خواهمرفت
به اين امام قسم، چيز ديگری نبرم * بهجز غبار حرم، چيز ديگری نبرم
خدا زياد كند اجر دين و دنياتان * و مستجاب شود باقی دعاهاتان
هميشه قلك فرزندهايتان پر باد * و نان دشمنتان ـ هر كه هست ـ آجر باد
این شعر نمیدانم کی گفته ولی خیلی زیبا در جواب آقای کاظمی گفته :
شنیده ام که بسویم پیاده می آیی * تمام آنچه نداری نهاده می آیی
بیا که برق شبت، آتش جنون من است * بیا که فرش رهت، برگ های خون من است
بیا که چادر پرخون خواهرت، اینجاست * بیا که مرقد پاک برادرت، اینجاست
بیا و ساعتی درشهر شب، درنگ مکن * وشیشه ی دل خود را قرین سنگ مکن
بیا که باتو حدیث، کلاغ را گویم * وجان سپردن گل های باغ را گویم
بیا وشعر پر ازالتهاب خویش بخوان * میان جمع یتیمان، کتاب خویش بخوان
غروب ازنفس گرم جاده می آیی * پیاده رفتی و اینک پیاده می آیی
اگرچه رود من از موج ناله ها پرشد * ونان ما زقضا تکه های آجرشد
اگرچه کودک ما، روز عید، عید نکرد * وجامه ی سیه خویش را سپید نکرد
صدای بوم ، ازاین آشیانه می آید * بدوش هموطنت تازیانه می آید
به شهر هرکه ببینی، فتاده خواهی دید * ومثل خود همگی را پیاده خواهی دید
درفش عزت یاران خمیده خواهی یافت * وسینه سینه ی شهرت دریده خواهی یافت
غروب ها، نفس تنگ جاده راغ دیدم * ولی نیامدن آن پیاده را دیدم
زمان گذشت و از آن آشنا خبر نرسید * وآن که درهمه جا بود، رهگذر، نرسید
گهی غروب وگهی نیمروز را دیدم * ورنج های بهار و تموز را دیدم
نیامدی و من از انتظار می میرم * چولاله های وطن داغدار می میرم
نشان دشنه ی آواره گی به سر دارم * زداستان سیاه شبت خبر دارم
غریبه باشی و من نیز دربدر بودم * تو شعر گفتی و من نیز نوحه گر بودم
من از کرانه ی غربت پریده آمده ام * وابر های سیه را دریده آمده ام
اگرچه خسته و پژمان و ریش بنشستم * ولی به کنگره ی بام خویش بنشستم
دراین دیار به بالم اگرچه سنگ زنند * نه سنگ، آه چه گویم، که با تفنگ زنند
به کوه وباغ وبیابان پریده ام اینجا * ولیک تیر ملامت ندیده ام اینجا
اگرچه نعش برادر به دوش می گیرم * وناله های غریبانه گوش می گیرم
اگرچه کلبه ی من، نقش گور را دارد * وگریه ام، نفس بوم کور را دارد
ولیک سنگر پرافتخار من اینجاست * هرات وکابل وبلخ مزار من اینجاست
به انتظار، سخن، با غروب میگویم * برای مقدم تو، شعر خوب میگویم
بیا که تا به سحر قصه را دراز کنیم * سحر به مسجد بی سقف خود نماز کنیم
بیاو بال بیفشان که شهپرت اینجاست * وآشیانه باز و کبوترت اینجاست
بیا که بر من وتو آسمان دورنگ شده * ومیزبان تو از مهمان به تنگ شده
چه گویم آنکه سفره بسته خواهد شد * حریم حرمت مهمان شکسته خواهد شد
آواره
گفتی که عاقبـت غـمِ دل چاره مـی شود؟
بـیـجا نـگـو که بـنـدِ دلـم پـاره مـی شـود
تـلـخـیِ شاعـرانـه از ایـن بـیشتـر مبـاد:
روزی که مـردمِ نگه ات خاره مـی شود
روزی کـه هـمـتِ قـلمـت بــاد مـــی بـرد
روزی که چاره عاجز وبیچاره می شود
وقتی غــزل به پـشتِ دری در نمــی زند
وقـتی که واژه هـیـزمِ کابـاره مــی شـود
شـعـر از نـگاهِ عـشق غریـبـانـه می فتد
مثلِ دلِ شـکـسته ای بـیـکـاره می شـود
ایـن شـعـر ها به دردِ دلِ من نمی خـورد
این ها شعار هاست که خمپاره می شود
***
ای عـشـق ای رفـیـقِ دلِ دردمـنـدِ من!
شاعـردوباره دورتـر آواره می شـود