شعری از کاظم کاظمی
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت * پياده آمدهبودم، پياده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شكسته خواهدشد * و سفرهای كه تهی بود، بسته خواهدشد
و در حوالي شبهای عيد، همسايه! * صداي گريه نخواهی شنيد، همسايه!
همان غريبه كه قلك نداشت، خواهدرفت* و كودكی كه عروسك نداشت، خواهدرفت
منم تمام افق را به رنج گرديده* منم كه هر كه مرا ديده، در گذر ديده
منم كه ناني اگر داشتم، از آجر بود * و سفرهام ،كه نبود، از گرسنگی پر بود
به هرچه آينه، تصويری از شكست من است * به سنگسنگ بناها، نشان دست من است
اگر به لطف و اگر قهر، میشناسندم* تمام مردم اين شهر، میشناسندم
من ايستادم، اگر پشت آسمان خم شد * نماز خواندم، اگر دهر ابنملجم شد
طلسم غربتم امشب شكسته خواهدشد * و سفرهام كه تهی بود، بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهمرفت * پياده آمدهبودم، پياده خواهمرفت
چگونه بازنگردم، كه سنگرم آنجاست * چگونه؟ آه، مزار برادرم آنجاست
چگونه باز نگردم كه مسجد و محراب * و تيغ، منتظر بوسه بر سرم آنجاست
اقامه بود و اذان بود آنچه اينجا بود * قيامبستن و الله اكبرم آنجاست
شكستهبالیام اينجا شكست طاقت نيست * كرانهای كه در آن خوب ميپرم، آنجاست
مگير خرده كه يك پا و يك عصا دارم* مگير خرده، كه آن پای ديگرم آنجاست
شكسته میگذرم امشب از كنار شما * و شرمسارم از الطاف بیشمار شما
من از سكوت شب سردتان خبر دارم* شهيد دادهام، از دردتان خبر دارم
تو هم بهسان من از يك ستاره سر ديدی* پدر نديدی و خاكستر پدر ديدی
تويی كه كوچه غربت سپردهای با من * و نعش سوخته بر شانه بردهای با من
تو زخم ديدی اگر تازيانه من خوردم * تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم
اگرچه مزرع ما دانههای جو هم داشت * و چند بته مستوجب درو هم داشت
اگرچه تلخ شد آرامش هميشهتان* اگرچه كودك من سنگ زد به شيشهتان
اگرچه متهم جرم مستند بودم* اگرچه لايق سنگينی لحد بودم
دم سفر مپسنديد نااميد مرا * ولو دروغ!، عزيزان! بحل كنيد مرا
تمام آنچه ندارم، نهاده خواهمرفت* پياده آمدهبودم، پياده خواهمرفت
به اين امام قسم، چيز ديگری نبرم * بهجز غبار حرم، چيز ديگری نبرم
خدا زياد كند اجر دين و دنياتان * و مستجاب شود باقی دعاهاتان
هميشه قلك فرزندهايتان پر باد * و نان دشمنتان ـ هر كه هست ـ آجر باد
این شعر نمیدانم کی گفته ولی خیلی زیبا در جواب آقای کاظمی گفته :
شنیده ام که بسویم پیاده می آیی * تمام آنچه نداری نهاده می آیی
بیا که برق شبت، آتش جنون من است * بیا که فرش رهت، برگ های خون من است
بیا که چادر پرخون خواهرت، اینجاست * بیا که مرقد پاک برادرت، اینجاست
بیا و ساعتی درشهر شب، درنگ مکن * وشیشه ی دل خود را قرین سنگ مکن
بیا که باتو حدیث، کلاغ را گویم * وجان سپردن گل های باغ را گویم
بیا وشعر پر ازالتهاب خویش بخوان * میان جمع یتیمان، کتاب خویش بخوان
غروب ازنفس گرم جاده می آیی * پیاده رفتی و اینک پیاده می آیی
اگرچه رود من از موج ناله ها پرشد * ونان ما زقضا تکه های آجرشد
اگرچه کودک ما، روز عید، عید نکرد * وجامه ی سیه خویش را سپید نکرد
صدای بوم ، ازاین آشیانه می آید * بدوش هموطنت تازیانه می آید
به شهر هرکه ببینی، فتاده خواهی دید * ومثل خود همگی را پیاده خواهی دید
درفش عزت یاران خمیده خواهی یافت * وسینه سینه ی شهرت دریده خواهی یافت
غروب ها، نفس تنگ جاده راغ دیدم * ولی نیامدن آن پیاده را دیدم
زمان گذشت و از آن آشنا خبر نرسید * وآن که درهمه جا بود، رهگذر، نرسید
گهی غروب وگهی نیمروز را دیدم * ورنج های بهار و تموز را دیدم
نیامدی و من از انتظار می میرم * چولاله های وطن داغدار می میرم
نشان دشنه ی آواره گی به سر دارم * زداستان سیاه شبت خبر دارم
غریبه باشی و من نیز دربدر بودم * تو شعر گفتی و من نیز نوحه گر بودم
من از کرانه ی غربت پریده آمده ام * وابر های سیه را دریده آمده ام
اگرچه خسته و پژمان و ریش بنشستم * ولی به کنگره ی بام خویش بنشستم
دراین دیار به بالم اگرچه سنگ زنند * نه سنگ، آه چه گویم، که با تفنگ زنند
به کوه وباغ وبیابان پریده ام اینجا * ولیک تیر ملامت ندیده ام اینجا
اگرچه نعش برادر به دوش می گیرم * وناله های غریبانه گوش می گیرم
اگرچه کلبه ی من، نقش گور را دارد * وگریه ام، نفس بوم کور را دارد
ولیک سنگر پرافتخار من اینجاست * هرات وکابل وبلخ مزار من اینجاست
به انتظار، سخن، با غروب میگویم * برای مقدم تو، شعر خوب میگویم
بیا که تا به سحر قصه را دراز کنیم * سحر به مسجد بی سقف خود نماز کنیم
بیاو بال بیفشان که شهپرت اینجاست * وآشیانه باز و کبوترت اینجاست
بیا که بر من وتو آسمان دورنگ شده * ومیزبان تو از مهمان به تنگ شده
چه گویم آنکه سفره بسته خواهد شد * حریم حرمت مهمان شکسته خواهد شد